السيد محمد حسين الطهراني

230

الله شناسى (فارسى)

كرده‌ام و به سوى او بازگشت مىنمايم » ! نه هر كه چهره برافروخت دلبرى داند * نه هر كه آينه سازد سكندرى داند نه هر كه طرف كله كج نهاد و تند نشست * كلاه دارى و آيين سرورى داند تو بندگى چو گدايان به شرط مزد مكن * كه دوست خود روش بنده‌پرورى داند غلام همّت آن رند عافيت سوزم * كه در گداصفتى كيمياگرى داند وفا و عهد نكو باشد ار بياموزى * و گرنه هر كه تو بينى ستمگرى داند بباختم دل ديوانه و ندانستم * كه آدمى بچه‌اى شيوهء پرى داند هزار نكتهء باريك‌تر ز مو اينجاست * نه هر كه سر بتراشد قلندرى داند مدار نقطهء بينش ز خال تست مرا * كه قدر گوهر يك‌دانه جوهرى داند به قدّ و چهره هر آن كس كه شاه خوبان شد * جهان بگيرد اگر دادگسترى داند ز شعر دلكش حافظ كسى بود آگاه * كه لطف طبع و سخن گفتنِ دَرى داند « 1 »

--> ( 1 ) « ديوان خواجه حافظ شيرازى » طبع محمّد قزوينى و دكتر قاسم غنىّ ، ص 120